دوستان مقاله نویس، همایش!

معاونت آموزش، پژوهش و فرهنگی آموزشکده فنی و حرفه ای سما واحد چالوس اقدام به برگزاری همایشی با عنوان «مدرسه فردا» می کند. برای اطلاعات بیشتر می تونید به سایت این همایش سر بزنید.

همایش ملی مدرسه فردا

یادگیری مفهومی به جا؟؟؟

به نظر می رسد در ادبیات جهانی در مورد مفهوم یادگیری گاهی با تساهل برخورد شده است. احترام به پدر و مادر، عشق به وطن، نحوه کار با میکروسکوپ، دانستن جدول ضرب، تصمیم گیری در دو راهی های دشوار، برنامه نویسی برای تسهیل یک امر پیچیده و ... همگی با مفهوم یادگیری خلاصه شده اند. در واقع به همه این موارد امر یادگیری اطلاق می شود. در حالیکه از نظر موضوعی بسیار با یکدیگر مختلف هستند. به نظر می رسد می توان در مورد مثلاً امور فیزیکی به جای یادگیری از واژه مهارت آموزی که گاهی در ادبیات آموزشی هم بکار می رود استفاده کرد. خلاصه کردن تغییر در همه این زمینه ها با مفهوم یادگیری است که گاهی باعث دعواهای اساسی بین نظریات و رویکردهای یادگیری می شود. هر چند همه آنها در پی تببین امری در ظاهر با عنوان یادگیری هستند، اما همگی سعی در کامل تر نشان دادن خود و گاهی منسوخ کردن جبهه های دیگر می باشند. در حالیکه نه مفهوم یادگیری به یک پدیده واحد اشاره می کند، نه نظریات و رویکردهای یادگیری توان تبیین تمام جریانات یادگیری را دارند.

به این علت در این جا به توضیح این نکته اقدام شد، که دقت کنیم زمانی که از یادگیری به عنوان یک سازه اجتماعی نام برده می شود، در مورد همه نوع یادگیری صادق نیست. به عنوان مثال اگر زمانی که فرد متولد می شود، بلافاصله در جزیره ای رها شود و با فرض جان سالم به در بردن از خطرات، خیلی از مهارتها را یاد می گیرد، در حالیکه درگیر در تعاملات اجتماعی هم نشده است.

یادگیری یک سازه اجتماعی

در رابطه با یادگیری رویکرد سازنده گرایی، به ویژه شاخه سازنده گرایی اجتماعی معتقد است که یادگیری یک سازه اجتماعی است. به این معنی که زمانی که گروه هایی شکل می گیرد و افراد با یکدیگر وارد گفتگو شده و تعاملاتی بین آنها جاری می شود یادگیری برقرار می شود. تعبیر آنها از یادگیری برخلاف رویکردی رفتاری و شناختی که محصول است، انها یادگیری را فرایند می بینند. می توان اینگونه تصور کرد که مثل ماشین که تا اجزای آن کنار همدیگر نباشد، به آن ماشین اطلاق نمی کنیم و قادر به حرکت نیست، زمانی که یک اجتماع انسانی شکل می گیرد، یادگیری هم پدیدار می شود.... این امر به کرات واسه خودم اتفاق افتاده، زمانی که با برخی از دوستام که در برخی موضوعات همدغدغه ایم یه جمعی رو تشکیل می دیم و شروع به گفتگو می کنم، انگار که فکر و ایده مثل چشمه شروع به جوشیدن می کنه، اما وقتی که تنها این ایده ها سراغم نمیاد! یا زمانی که با بچه های ارشد کلاس دارم، خیلی بیشتر ذهنم بازتره، تا بچه های لیسانس! که البته این موضوع به این برمیگرده که بچه های ارشد معمولاً خیلی از پیش نیازها رو دارن، ولی چرا واسه بچه های لیسانس ذهن آدم کندتر میشه؟؟؟ واقعاً بحث آموزش و یادگیری یکی از پیچیده ترین بحث های عالمه!

تصویری اندیشیدن...

اسکات لش در فصل هفتم کتاب «جامعه شناسی پست مدرنيسم» با عنوان «گفتار یا شکل: پسامدرنیسم همچون نظام دلالت» استدلال می کند که مدرنیته دوره گفتار بود و دوره پسامدرن حاضر عصر فیگورال یا شکل است.  اگر در گذشته انسان به کمک واژه ها و کلمات مي انديشید واحساس مي کرد، در دنياي پسامدرن امروزی به کمک ايماژها، تصاوير و اشکال ارتباط برقرار مي کند و می اندیشد. او می گوید فرهنگ پسامدرن نظامی فیگورال را به نظام گفتاری ترجیح می دهد و معنادار بودن از طریق شکل ها بیش از آن که به کلمات مربوط باشد، معناداری بر وجه شمایلی است. از اینرو،  چشم اهميت فوق العاده اي در دنياي پسامدرن پيدا کرده و همه ي ما بخصوص دانش آموزان و نوجوانان با صور و اشكال بهتر ارتباط برقرار کنند...

نتیجه ای که از این متن می خوام بگیرم، بیشتر مربوط به طراحی یادگیری الکترونیکی یا چند رسانه ای هاست... به خیلی از دوره های آموزش الکترونیکی که سر زدم...

ادامه نوشته

رشد از نگاهی متفاوت....

قبلا توی یه محیطی کار می کردم، یه پسره بود تقریباً سیه چرده، با نگاه هایی تقریباً وحشت زده و به گونه ای دیرجوش با دیگران. بدون اینکه باهاش سلام علیک داشته باشم، حس خوبی بهش نداشتم، روزها می گذشت و نه رابطه ای ایجاد شد، نه حسم تعدیل! تا اینکه یه روز یکی از افرادی که اونجا اون رو می شناخت، بهم گفت که این پسره رو می بینی؟ این قبلاً خیلی پسر خوبی بود، همه دوسش داشتند، رفت سربازی و اونجا نمی دونم چطوری رفته بود منطقه ای که هنوز مین های پاک سازی نشده بوده، میره روی مین و یکی از پاهاش رو تا ساق پا از دست داده و الان پاش مصنوعیه... بعد از اون خیلی افسرده شد، به عرصه اعتیاد افتاد و نهایت شد این که می بینی... آه از نهادم بلند شد که چقد آدم هایی که دور و برم هستند رو به دیده نقد و ارزیابی دیدم و بدون اینکه بشناسم مورد قضاوت قرار دادم... هر چند یه جورایی خاطره دلخراشی است، با این حال نکته ای که واسه خودم داشته و سعی در تمرینش داشتم، این بود که به راحتی دیگران رو مورد قضاوت قرار ندم... حتماً هر فردی به زندگی خودش رجوع کنه از این نمونه ها زیاد داشته... جرقه نوشتن این مطلب تصویر زیر بود که یکی از دوستام با عنوان بالا واسم فرستاده بود...

تئوری پردازی عشق و تنفر!

به نظرم حتی کسانی که از چیزی بد میگن، اون خیلی واسشون مهمه. حتی اگه ازش بدشون بیاد. به عبارتی تنفر به یه موضوع به معنی مهم بودن اون موضوع واسه فرده. مثلاً اگه من به یه فردی علاقه وافری داشته باشم بین ماها امری شکل میگره به نام عشق. خوب این خیلی خوبه و به نظر طبیعی میاد. حالا میگذره و به هر دلیلی از همدیگه بدمون میاد. به عبارتی هیجان ما تغییر شکل میده و اسمش میشه تنفر. اما تنفر به معنی خنثی بودن اون موضوع و بهتره بگم بی ارزش بودن اون موضوع واسه تو نیست. تنفر عین علاقه است. اما تغییر شکل داده. تنفر عین با اهمیت بودن موضوع واسه شخصه. ما موضوعات، اشخاص و پدیده هایی که واسمون جالب نیستند و بهشون علاقه نداریم نه بهشون عشق می ورزیم و عاشقشون میشیم، نه ازشون بدمون میاد و متنفر میشیم ازشون.

هر چند به قول نیچه ثنویت های واقع در عالم و سازه های اجتماعی امری دست سازه بشره و توی  دنیای سیاه و سفیدی وجود نداره، یا عشق و تنفر، بلکه دنیا خاکستری رنگه... اما گاهی به این می رسم که هر چیزی رو که بخوای بشناسی یا به دیگران بشناسونی باید ضد اون رو اهم اختراع کنی... اصلاً گاهی مفهومی رو نمی تونی تعریف کنی، مگه اینکه با ضدش تعریفش کنی...

تقلبی بودن مجلات ISI یا دیگر مجلات خارجی...

چندی پیش یکی از دوستان درخواستی ازم کرد. می خواست واسش جستجو کنم که آیا نامه پذیرشی که در یکی از مجلات ISI گرفته صحت داره یا خیر. خوب اول که من خیلی با روند پذیرش و چک کردن صحت پذیرش آشنا نبودم. با این حال واسش یه جستجویی انجام دادم. در گوگل اسکولار، و همچنین خودت سایت این نشریه یه جستجویی کردم و از IF اون خبردار شدم و نهایتاً به ایشون گفتم که درسته. دیروز یه مقاله ای که آقای محمودزاده در وبلاگ انجمن تکنولوژی آموزشی قرار بودن، خوندم و خیلی نکات جالبی واسم داشت. به دوستان توصیه می کنم حتماً این گزارش رو بخونند. با این حال مواردی چند رو واسه دوستانی که قصد نوشتن این نوع مقالات و مطمئن شدن از صحت اون دارن رو در زیر میارم، که البته برگرفته از همین گزارش هست:

·         ارائه نکردن سند برای داوری مقاله

·         فرستادن ایمیل های زیاد از آن مجله برای شما

·         ادعای انتشار مجلات علمی با عناوین مختلف که وجود خارجی ندارند یا هنوز منتشر نشده اند.

·         پنهان کردن نام سردبیران

·         پنهان کردن نام مالکان

·         پنهان کردن آدرس تجاری مجلات علمی

برای اینکه مطمئن بشید که اون مجله معتبر هست یا خیر و واقعاً حاوی اون درجه ای که  ادعا می کنه هست، موارد زیر توصیه میشه:

ادامه نوشته

اندر احوالات مهاجرت...

یکی از دوستام با نام مستعار "بشر" کامنتی در پست عجله! گذاشته بودن که خیلی جالب بود، منم با اجازه ایشون در اینجا کپی پیستش می کنم تا بقیه هم حظ ببرند! در این مورد دوست دارم بنویسم، انشاالله سر فرصت....

شیخی را از احوالات مهاجرت پرسیدند، بگفت هم چون شب اول قبر ماند و هرکسی را بسته به سنگینی نامه ی اعمالش حکمی دگر است.

لیک اهل سلوک فرموده اند که هفت مرحله دارد و مرتبت هرکدام را ندانی مگراز آن مرحله به سلامت بیرون آیی و اگر مرد راه نباشی به خوان هفتم نرسی.

اول) نیت: از مناسک این مرحله دویدن به دنبال وکیل و انتظار در صف طویل درب سفارت و دارالترجمه و آزمون آیلتس و تافل و ...

دوم) استجابت: زمانی است که صبر مسافر به بار می نشیند و مهر ویزای بلاد خارجه بر پاسپورت وی کوبانده می شود. مهاجر در این مرحله خود را پیروزترین مردمان جهان می داند و هموطنانش را به چشم کور و کچل هایی می بیند که در باتلاق بی فرهنگی و ترافیک و فقر فرو می روند و به خود افتخار می کند که به زیرکی و رندی از این جهنم جهیده است....

ادامه نوشته

عجله!

یه تفاوتی که حوزه علوم انسانی به حوزه های دیگه داره (البته به نظر من)! اینه که فردی که به عنوان متخصص می خواد در اون زمینه کار کنه (به ویژه کار فکری و نظریه پردازی)، باید اهل تأمل های دراز مدت ذهنی، کار کردن و در معرض نقد دیگران قرار دادن اون، تلفیق ذهنیاتش با دنیای عمل باز هم به صورت زمان دار باشه... مدتی به زندگی خودم و دیگر دوستان و حتی اساتیدی که در زمینه علووم انسانی دغدغه دارن، نگاه می کنم (با همین ذره بین)، می بینم که خیلی خیلی دوریم... نمی دونم چه عاملی باعث شده که زندگی انسان های دور و بر امروزه ما اینقد تند باشه، انگار که گرگ گذاشته دنبال همه، خیلی از دوستای من که رمان خون های قدرتمندی بودن امروزه حوصله خوندن داستان کوتاه های یک پاراگرافی رو هم حتی ندارن و البته خیلی جدی می گن که وقتش رو ندارم! پس چکار می کنی وقت هات رو!

توی شهری مثه تهران این قضیه خیلی نمود بیشتری داره، عجله و شتاب در کارها خیلی زیاده، نمی تونیم تأمل دراز مدت داشته باشیم، همش دوست داریم یه پروژه رو زود انجام بدیم و خلاص شیم، البته این قصه سر دراز دارد و اگه بخوام مواردی که در این رابطه به ذهنم میرسه رو بنویسم مولوی صد من کاغذ میشیه... واقعاً أین تذهبون؟؟؟